ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

روزهاي پرتلاطم

اين روزا تنهايي و سكوت تنها چيزيه كه مي تونه منو آروم كنه!!!
نمي دونم چرا!!!!!
چرا از جمع فراريم؟؟؟
چرا وقتي وارد فضاي ساكت اتاقم ميشم،فكر مي كنم دنيا مال من شده؟؟؟
چرا نمي تونم كنار بقيه باشم و مثل اونا از تهِ تهِ دلم بخندم؟؟؟
چرا خنده هام،شيطنت هام،بازيگوشيام و همه و همه تظاهر شده؟؟؟چرا هيچ كدوم واقعيت ندارند؟؟؟
اطرافم خيلي شلوغه ولي احساس تنهايي مي كنم!!!
كم آوردم،هيچ وقت چنين حالتي رو تجربه نكرده بودم...حالتي كه حتي خودم هم ندونم مشكلم چيه!
***
تو اين آپ كوتاه مي خواستم پس از مدت ها به خودم فكر كنم!!!خودم كه حالا براي خودم و روحم تبديل به يك مشكل شدم!!!
اي كاش اين مشكل مختصّ خودم نبود تا مي تونستم از دوستانم،از اونايي كه هميشه كنار من هستند و با اين حال من باز احساس تنهايي مي كنم،كمك بگيرم!!!

دلم تنگه

دلم خيلي تنگه!خيلي!!!